شاید دلم به مناسبت تشییع پیکرمطهر پنج تن از  شهدای 8سال دفاع مقدس در اصفهان  اینگونه به دستم فرمان داد و وای برما که ادعای بزرگ پیرو شهیدان بودن را داریم.تقدیم به روح بزرگشان

اما باید به این نکته ازعان کرد که :ما جنگ و شهدا را درست نمی نویسیم درشت می نویسیم

هر هفته , هر روز , هر دقیقه از پس کوچه و خیابان هایی عبور میکنیم که بی اهمیت از اسم و مکان ؛ زندگی روزمره ی خود را میگذرانیم.

هر وقت میخواهیم قرار های کاری ویا عاشقانه بگذاریم نام آنها را میبریم اما یادی از آنها نمیکنیم!و فقط هر وقت بخواهیم چیزی بدست آوریم به آنها متوسل میشویم.  راست گفته اند که :  .

عکس شهدا میبینیم ؛ عکس شهدا عمل میکنیم

هرکس در زندگی غبطه میخورد و چه خوب است هنگامی غبطه بخوریم که راه برای برگشت باشد.بچه که بودیم پلاک , چفیه , پوتین , ایثار , شهادت , ناموس برای ما ارزش داشت! کسی دروغ نمیگفت ؛ همه افتخار میکردند بسیجی هستند. پلاک هویت انسانها بود ؛ چفیه چتر نجات و پرچم آزادگی انسانها بود ؛ پوتین قدم های خسته ی انسانی بود از بازی با جان برگشته , رها شده از بند خویش , آزاد , استوار , شجاع ؛ ایثار مقاومت و از خود گذشتگی بود برای خوشبختی دیگران ؛ شهادت افتخار بود و اوج هدف و نیل انسانهای آزاده بود ؛ ناموس غیرت و آرامشی بود که خوب از بدِ آن جدا بود.

در عقب گرد زندگی توقف کنیم تا بفهمیم جه هدیه ای را از دست داده ایم!

اما باید به این نکته ازعان کرد که :ما جنگ و شهدا را درست نمی نویسیم درشت می نویسیم.

ولی امروز پلاک بی ارزش شده و فقط به تزیینات نمایشگاه ها اختصاص یافته ؛ چفیه برای پاک کردن غبار لوازم زندگی شده ؛ پوتین برای زمستانهای سخت برفی استفاده میشود ؛ ایثار بهانه ای در جدایی دخترها و پسرها برای رفاقت با گزینه ی جدید خلاصه شده ؛ شهادت برای پوشش دروغ ؛ و ناموس .... 

عکس شهدا را درست جلوه نمی دهیم که عکس شهدا عمل می کنیم .مدتی است ،که عده ای تلاش کردند تا به قول خودشان دستاوردهای دفاع مقدس را ،تشریح کنند. نشستیم و گوش کردیم .

انگشتهایشان را تا آنجا که می توانستند باز کردند و افتخار کردند که خاک ایران را حتی به اندازه ی یک وجب هم از دست نداده اند. نشستیم و نگاه کردیم .اما نشسته بودیم و ارزش های دفاع مقدس در حال تثبیت و تحقیق و تشریح و ترویج و تبلیغ و...بودند.ما نشسته بودیم و خیلی ها دوست داشتند که ما بنشینیم و به خاطرات گوش کنیم .نشستیم و از روی مین رفتن های داوطلبانه شهدا ؛ از نماز شب های زیر نور منور، از وصیت نامه نوشتن های کنار اروند،از به خط زدن و به خدا رسیدن ها،از یخ زدن روی قله ی ماووت ،از سوختن در سه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکریز و ...بشنویم .نشستن و شنیدن ،کارمان شده بود و چه شیرین هم بود و چه حالی داشت.درست مثل نشستن در خیمه های عزاداری و شنیدن مصائب و فضائل اهل بیت (ع)؛ ثمره جهاد نسل ایستاده و فریاد گر ،شده بود ، نسل نشسته ی یاد آور.و در تمام آن سالهایی که ما داشتیم عکس حاج همت و متوسلیان و بروجردی و باکری و خرازی را پشت کلاسورهایمان یا روی کمدهایمان می چسبانیم و صبح های سه شنبه می رفتیم زیارت عاشورا،یک نفر داشت فریاد می زد:«جوان باید در وسط میدان باشد تا فضیلت های اصلی انقلاب زنده بماند» وسط میدان ما شده بود کنج عافیتی که با یاد شهدا و با عکسها یشان و خاطرا تشان ،تزیین شده بود و روز به روز هم خاطرات لطیف تر می شد و لطیف تر ؛اینکه چطور عاشق  می شدند،چطور خواستگاری می کردند، چطور به نوزادانشان  نگاه می کردند،چطور شوخی می کردند و ...

عجب شهدای بی آزار نازنینی.شهیدانی که حتی شهرام جزایری هم حاضر بود زکات اختلاس ها یش را بدهد تا برایشان کنگره ی بزرگداشت برگزار شود. گفته بود می بینی این را برای حجله گرفته ام قشنگ هست یا نه ؟و به قاب نگاه می کرد،

به بچه های کوچه ی اصغر شهید که شاید بیست و دو را هم پر نکرده بود و دست هایش،دست های زمخت و پینه بسته اش به شصت ساله ها می مانست .صغر که شهید شد،می دانست روزی خواهد رسید که فقط شهدای نازنین را یاد خواهند کرد ؟ آنها که نه فرزندان پا برهنه جنوب شهری اند و نه بغض به قربانگاه آمده ،نه تازیانه خوردگان تاریخ تلخ  و شرم آور محرومیت  و نه شمشیر برهنه ی عدالت علی در برهوت ظلم و تحجر ؟شهدایی که به نشستن فرا می خواند و گریستن و حال ،و نه به قیام و مبارزه و قیل و قال .شهدای نازنین ،شهدایی که می شود برچسبان را چسباند به داشبورد زانتیا و گاز داد تا جمکران !

تا آنجا که یادم می آمد شهدا آنقدرها هم که حالا می گویند نازنین نبودند.همیشه هم لبخند روی لبشان نبود.آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعیض از یادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودند که هیچ خوفی بر دل هیچ کس نیندازند تا آنجا که یادم هست .راستی چند هزار سال پیش بود؟ تجمل پرست ها از شهدا ی زنده می ترسیدند،مفسدها ،مال مردم خورها ،رانت خوارها از شهدای زنده می ترسیدند .شهداهم آدمهای ترسناکی می شدند اگر فرد مقابلشان خدایی و ولایی نبود.باور کنید به خدا این قدر دوست داشتنی بودن هم خوب نیست .باور کنید به خدا امام حسین (ع)هم همینطور بود.اگر نمی ترسیدند از او، که قطعه قطعه اش نمی کردند و اسب بر پیکرش نمی دواندند و آب بر قبرش نمی بستند و در خیمه ها محصورش نمی کردند.به خدا شهدا در طول تاریخ هم جاذبه داشته اند و هم دافعه.شما چطور؟

بیاعاشقی را رعایت کنیم. زیاران عاشق حکایت   کنیم ازآنهاکه خونین سفرکرده‌اند
سفر بر مدار خطر کرده‌اند.



پایگاه اطلاع رسانی برهان


پایگاه اطلاع رسانی برهان


پایگاه اطلاع رسانی برهان


برچسب‌ها: بوی گل یاس, شهید گمنام

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1391/07/26 توسط مدیریت